بهمن ۲۸، ۱۳۸۴


ای مهربانترین ، ای فصل پیر
هزار چروک و رخنه کن
در آسمان قلب من

بهمن ۱۶، ۱۳۸۴

کدام یک از ما آیدینی پیش روی خود نداشته است
روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه اش در آوردیم
به قتلگاهش بردیم وبا این همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ایم
کدام یک از ما ؟؟؟
سمفونی مردگان
از همان آغاز آیدینی پنداشته شده ایم
ساده ، صادق ، مغموم
تو که رنگت رنگ آبی آسمان زیبایها نیست
مرا خاکستری تر کن
تا سایه ای باشم
تا تاریک بمانم در حاشیه ها
و پنهان از نظر ها
تا با این همه رنگ که در دریای طبیعت ریخت آنکه آنرا آفرید
بیگانه بمانم
ما را همیشه سایه ای پنداشتند
پس
سایسار بلند غمگینمان را با درد هامان نغمه ای می کنیم
و در سکوت زلال شبهای رازناکمان
در عبور رویاها به خاطرات جاودانه می سپاریم
که ایناند که می مانند
روشن و پایدار بر دریچه زمان
برای آیدین و آیدا
قهرمانان ساده و صادق و مغموم مان

دی ۲۸، ۱۳۸۴



قصه ای که باد با خود برد

دانه کوچک بود وکسی او را نمی دید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .
دانه دلش می خواست به چشم بیاید ، اما نمی دانست چگونه ؟
گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشمها می گذشت .
گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت : من هستم ،من اینجا هستم ،تماشایم کنید .
اما هیچ کس جزپرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند ،کسی به او توجه نمی کرد .
دانه خسته بود از این زندگی ،از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود و یک روز رو به خدا کرد و گفت :
نه،این رسمش نیست .من به چشم هیچکس نمی آیم .
کاشکی کمی بزرگتر ،کمی بزرگتر مرا می آفریدی.
گفت :اما عزیز کوچکم !تو بزرگی،بزرگتر از آنچه فکر می کنی .حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن را ندادی .
رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای.
راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی،دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.
دانه کوچک معنی حرف خدا را خوب نفهمید ،اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد .رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند.
سالها بعد دانه کوچک سپیداری بلند وبا شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد ؛
سپیداری که به چشم همه می آمد.
سپیداربارها وبارها قصه خدا و دانه کوچک را به باد گفته بود و می دانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد.

دی ۲۷، ۱۳۸۴


میان آسمان و دریا افق نالید، گفت : از سایش شما که مرا پدید می آورد بیزارم
دریا گفت : از من نیست که این گونه ام
آسمان گفت : ما را چنین آفریدند
دریا گفت : آن چشم که ما را می بیند
اینگونه می پندارد مان
آسمان گفت : آری از گردی زمین است ، بین ما فاصله هاست !ه
افق گفت : پس من سرابی بیش نیستم ، پس چرا باشم ؟
دریا گفت : دامن مخمل گونم که آبیست بر آبی آسمان می آمیزد تا افق ، خیال و رویای آدمی باشد که چشم بر این آمیختگی دوزد تو روزنه امیدی شاید ، همان خیال شاعر گونه که امید داشت ، قایقی ساخت
انداخت به آب و فریاد زد پشت دریاها شهریست !!!!ه
دریا گفت : اگر دامن مخملینم را از آسمان بر کشم خیال شاعر آزرده می شود
آسمان گفت : تو آن خط مبهم خیال و رسم ستایش دل شاعرانی ، تو خیال می آفرینی زایش امیدی شاید
من . تو .دریا
دریا گفت : شاعرانی خسته بر امواج یافتم که دست بر این سایش انداختند در آب افتادند حال مرواریدی در دل صدف های منند
افق گفت : اینجا در این قاب هر سه مان چه زیبا تصویر شدیم آیا به راستی شما بر هم نمی سایید؟
دریا گفت : ما در یچه خیال آدمی هستیم ، دور تر ها را بنگر هزاران چشم را میبینی که ما را.... ما را می ستایند و شاعرانی که می خواهند مرواریدی باشند در دل صدف های من
خورشید آمد ، با همان سکوت و وقار همیشگی، دل آسمان را گرم کرد، بر امواج گرد نور پاشید چون هزارن مرواریده یر آمده از صدف، در یا می درخشید از هر گوشه اش بازی بازتاب و انعکاس انوار بود
در این سو قاب می گرفت شاعر هارمونیه زیبای رنگ را با خورشید و آسمان و افق و دریا
با خود گفت : قایقی باید ساخت باید انداخت به آب پشت دریا ها ....... !!!! 0

دی ۲۶، ۱۳۸۴

وقتی شیطان ، با اون کلماتش مسیح و وسوسه می کرد
از اون نفرت نداشت ، بلکه عاشقش بود
آفرودیت الهه عشق

دی ۲۲، ۱۳۸۴


کاش می شد در یک نازک حریر کودکانه صعود کرد تا مرگ
از آن روی که صادقانه است
و این نسبت یک ششم را که مکعب است!0
که زندگیست!0
که بازیست!0
ریاضیست! 0
از قبل تر ها خموش و خمیده با تاس تکرار می کرد
گاه بی هوش و بی هواس
تاس می ریخت و جمع می کرد
انس او با تاس
آیا نسبت ها و احتمالات را درک می کرد؟
بر صفحه ای چوبین
و مفهوم این معادله را می یا فت : زندگی را . مرگ را
رمل و اسطرلاب نمی دانستی .....0
می دانم
نسبت ها را در تاس چگونه یا فتی؟
ارتفاعت را چگونه اندازه زدی با ستارگان با خورشید
با بازی ؟ با تاس ؟
اما آخرش مارس!0
می شود گذشت ....0
سا ده از برابر یک اتفاق اما تاس؟
گمان نمی کنم کسی فهمید که بازی با تاس درک هستیه مسخ زمین بود نه گمان نمی کنم سا ده بود ........ 0
چون بلوغی عارفانه و نی شدن در نی زار

دی ۲۰، ۱۳۸۴

دی ۱۹، ۱۳۸۴

مرا و تو اینک سوختن بایست
چه آسوده می سوزد
این پرم در طواف کعبه وجودت ای عشق
چه بالا و بلند میزند این زخمه به تار وجودم

چه دیوانه می رقصد این مضراب بر سازی که نوای توست طنینش

چه بهشت برینی است خانه دلت برای روح عاشقم
بار خدایا
ای معشوق آخر
این پیله تو را چه سود
!! که دنیا است

دی ۱۸، ۱۳۸۴


گر مرگ چون اسبان وحشی
، گسیخته افسار
بر خروش خونت عصیان ریخت
! در رگ
!تو ببر
من می نویسم ، باریک باریک
چون نوک افسونگر قلم و نشانی می گذارم از بی نشانه ها
از طعم گس مرکب
که
پس می زند
بر کاغذ
تا خیال سپید کاغذ را
بوف کوری کند

دی ۱۷، ۱۳۸۴


سکوت او گویی حکایت از آخرین علفی دارد که دود کرد و هنوز از دام این فریب در نعشه گی میسوزد تمامی خاطراتش تمامی احساسش و اینک هیچ در او موج می زند و آتش زبانه کش درونش را با صدای سکوت بر گستره پهناور لا مکانی می گستراتند.

دی ۱۱، ۱۳۸۴


جيم جارموش، قصه گوی بزرگ داستان های کوچک
"ترجيح می دهم فيلمی در باره مردی که سگش را برای گردش بيرون می برد بسازم تا فيلمی در باره امپراطور چين
"جيم جارموش
می خواستم تو این پست پایینی سال نو رو تبریک بگم به همه اما نمی دونم چرا
رو این اصطلاحی که همه این روزها به هم میگن واکنش منفی نشون میده
شاید چون زیادی تکراری شده
دیگه پست نمیشه !!0

دیگه از این بلند تر نمیشه نعره زد .....!!!0
<<>>
همتون شنیدین؟؟؟؟
هان!؟
پس
این سال هم
باشد
همان است که قرار است
زمان چون موشی
بجود حال را
تا به گذشته بپیوندد
و آینده ای که
بازهم
می آید تا جویده شود
این است حصار زمان
جویدنیست!! نیست ؟؟

آذر ۳۰، ۱۳۸۴

افلاطون در کتابش، جمهوری ، اسطوره ای قدرتمند و تسخیر کننده را تدوین کرد به نام اسطوره( غار) . او در منظره تخیلی خود انسانهای از لحاظ فلسفی کوته بین را همچون زندانیانی نمایش میدهد که چنان در بند و زنجیر هستند که تنها سایه های مقابل شان ، سایه های روی دیوار غار را می بینند ، و آنها را واقعیت می پندارند. افلاطون میگویید که روشن بینی فلسفی هنگامی پدیدار میشود که ما از درون غار بگریزیم و به میان نور خورشید ، جایی که میتوانیم اشیای واقعی را ببینیم قدم بگذاریم . ادعای افلاطون این است که تجربه حسی فقط سایه ها را در دسترس ما میگذارد.
زمین آورد تا معلوم شود که چگونه موضوعات و توجهات فلسفی عمیقا در زندگی روزمره ما دخیل هستند در این حالت است که این مقدمه بر فلسفه فیلم ، از فیلم ، یعنی جایی که داستان در درجه اول با تصاویر پیوند خورده است ، کمک میگیرد . ما در سینما با انبوهی از نمایش شخصیتها ، رویدادها و وضعیتها روبرو هستیم که در آنها عقاید ، موضوعات و توجهات فلسفی به نحوی ملموس تجسم می یابند ، و میتوانیم برای شرح و بر انگیختن تفکر فلسفی به آنها رجوع کنیم. و در آخر باید گفت که ما با درک موضوعات فلسفی به نمایش در آمده یا پرداخته شده در فیلمهای خاص ، فقط تحمیل کننده معنا نیستیم بلکه چیزی را از آنچه درون این فیلمها میگذرد نیز بیرون میکشیم
فلسفه به روایت سینما

آذر ۲۹، ۱۳۸۴

شب
شب
شب
شب چشم های بسته ماست
آنگاه که به چراغانیه درون خودمان فرو می رویم

پری

آذر ۲۸، ۱۳۸۴


No one knows what it's likeTo be the bad manTo be the sad manBehind blue eyesAnd no one knowsWhat it's like to be hatedTo be faded to telling only lies . But my dreams they aren't as emptyAs my conscious seems to beI have hours, only lonelyMy love is vengeanceThat's never freeNo one knows what its likeTo feel these feelingsLike i do, and i blame you!No one bites back as hardOn their angerNone of my pain woeCan show through . Discover l.i.m.p. say it [x4]No one knows what its likeTo be mistreated, to be defeatedBehind blue eyesNo one know how to sayThat they're sorry and don't worryI'm not telling lies . No one knows what its likeTo be the bad man, to be the sad manBehind blue eyes.

آذر ۲۴، ۱۳۸۴

آذر ۲۳، ۱۳۸۴


کی میدونه؟؟!0
تو دل تاریک شب
چی می گذره ؟

آذر ۱۱، ۱۳۸۴

همانی که دوستش می دارم

قرمز، قرمز ، قرمز
آبشار دالانهای تو در توی هر در دریچه قلب مهربانت استوار است بر داستان هر رگ و مویرگی که حیات جسم تو را روایت میکند.
تو
همانی که دوستش می دارم
آبی ، آبی ، آبی
چشمان رنگ به دریا باخته است
می خواهم تا منشوری باشم از الماس بریده با هشت پر و یک محور با هزار چهره از تو وقتی که در دستت مرا جلوی چشمت میگیری و تو در من هزار بار تکرار میشوی و اگر سفید باشی تو را به هزار رنگ می درخشانم تا بالاخره تو بفهمی که آیا من همان هستم که دوستش میداری؟!

آذر ۱۰، ۱۳۸۴