تیر ۲۹، ۱۳۸۴
خرداد ۲۹، ۱۳۸۴
خرداد ۲۰، ۱۳۸۴
حرف آخر
از این دیوار های افسرده و ملول
از این هوای مسلول در این فراموش خانه تاریک
باریک باریک
چون نوک افسونگر قلم
بر ابریشم رگی
نشانی بر نشاندم
از این پنج دری های خاموش
از این قفسه های بی کتاب
از تلنگر بی مهابای غربت که از یاد برده ام
از خودم
از بی نشانی نشانی بر نشاندم
از جهنم آفتاب که صبح را دیوانه وار بر سرم خراب می کند
و شب که سکوت و ابهامم را بر می انگیزد
و این پنجره که هیچ ستاره ای را راه ندارد
و این زوزه ... زوره آشنای مرگ
در رگ
زوزه سرکش جریان خون در رگ
در مغز در دست در قلب
و این جریان خروشان در زندگی که نمی دانم از کجاست
چرا آزاده گان را یوغیست بر دوش
ویک ارث
که میراث قرنهاست
بر قلب یک اسطوره آنچنان چون دشنه ای در نشست
که آه .....
گویی حکایت پاشنه آشیل است
که افسانه ها را مغموم ترین اسطوره ها
دست به دست دل به دل
اما اسیر اسیر اسیر
بر گذرگاه تاریخ چرخاندند
گر مرگ چون اسبان وحشی گسیخته افسار
بر خروش خونت عصیان ریخت
در رگ
تو ببر
من مینویسم
باریک باریک
چون نوک افسونگر قلم
و نشانی می گذارم از بی نشانه ها
خرداد ۱۸، ۱۳۸۴
خرداد ۱۶، ۱۳۸۴
اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۴
اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۴
اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۴
اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۴
اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۴
اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۴
اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴
اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۴
به نام خدا
شکوفه ای در راه میوه شدن است و نیز
میوه ای در راه نجات بشر از ویروس تمدن
که چون کرمهایی بر درختان دروغ طبیعت به بار می نشینند
یک سال گذشت با هیچ باوری که تغییر نکرد
و هیچ قانونی که عدالت را تعریف نکرد
سالی دیگر و عاقبتی مکرر ، در دیاری که قانون برای همه است
و عدالت برای هیچ کس
ساتورها آماده اند برای از ریشه بر افکندن نژاد من
جلادان چرب کرده سیبیل تاریکی را بر پیکر اجدادم
تازیانه می زنند
و نظام که چه بگوییم
بی هیچ ناظمی منظم است به دروغ
عقربه های ساعت نیز چون مار زنگی
بر ثانیه به ثانیه هر لحظه ام نیش می زند
وکامی نیست بر زخم مدامم
اینجا نفیر باد هلهله مرغان مهتاب را به دشنام بدل می کند
افریطه شوم بختی کجایی که ببینی افسانه ات زنده شده...0
اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۴
فروردین ۳۰، ۱۳۸۴
فروردین ۲۹، ۱۳۸۴
فروردین ۰۲، ۱۳۸۴
دریا ....افق .... آسمان
میان آسمان و دریا افق نالید
گفت : از سایش شما که مرا پدید می آورد بیزارم
دریا گفت : از من نیست که این گونه ام
آسمان گفت : ما را چنین آفریدند
دریا گفت : آن چشم که ما را می بیند . اینگونه می پندارد مان
آسمان گفت : آری از گردی زمین است
بین ما فاصله هاست !ه
افق گفت : پس من سرابی بیش نیستم پس چرا باشم ؟
دریا گفت : دامن مخمل گونم که آبیست بر آبی آسمان می آمیزد
تا افق .... خیال و رویای آدمی باشد
که چشم بر این آمیختگی دوزد
تو روزنه امیدی شاید
همان خیال شاعر گونه
که امید داشت قایقی ساخت
انداخت به آب
و فریاد زد پشت دریاها شهریست !!!!ه
دریا گفت : اگر دامن مخملینم را از آسمان بر کشم
خیال شاعر آزرده می شود
آسمان گفت : تو آن خط مبهم خیال و رسم ستایش دل شاعرانی
تو خیال می آفرینی زایش امیدی شاید
من . تو .دریا
دریا گفت : شاعرانی خسته بر امواج یافتم
که دست بر این سایش انداختند
در آب افتادند
حال مرواریدی در دل صدف های منند
افق گفت : اینجا در این قاب هر سه مان چه زیبا تصویر شدیم
آیا به راستی شما بر هم نمی سایید؟
دریا گفت : ما در یچه خیال آدمی هستیم
دور تر ها را بنگر
هزاران چشم را میبینی که ما را.... ما را می ستایند
و شاعرانی که می خواهند مرواریدی باشند در صدف های دل من
خورشید آمد با همان سکوت و وقار همیشگی
دل آسمان را گرم کرد
بر امواج گرد نور پاشید
چون هزارن مرواریده یر آمده از صدف
در یا می درخشید
از هر گوشه اش
بازی بازتاب و انعکاس انوار بود
در این سو قاب می گرفت
شاعر
هارمونیه زیبای رنگ را
با خورشید و آسمان و افق و دریا
با خود گفت : قایقی باید ساخت
باید انداخت به آب
پشت دریا ها ....... !!!! ه
