مرداد ۰۱، ۱۳۸۴

در کمین
سایه ها باش
...... در کمین همینها
که تا پایان آفتاب نمی پایند

تیر ۳۰، ۱۳۸۴


تیر ۲۹، ۱۳۸۴


زشت مثه : اونیکه وقتی بچه بودیم
می گفتن اسمشو نبر!0
اسمشو نمی برم همه می دونن پلیدی فقط یه اسم داره
با یه عالمه .......0
شاید ! به نظر من هااااااااااااااااااااااا0

خرداد ۲۹، ۱۳۸۴

در افسا نه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است
پرنده ای که تنها یکبار در طول زندگیش آواز می خواند
از بدو تولد او بدنبال خارزار است و تا آنرا نیابد آرام ندارد
آنگاه که یافت تیزترین و بلند ترین خار را انتخاب می کند و خود را میان آن خار می افکند
و زیبا ترین آوازش را سر می دهد
تا جایی که جان سپارد
و بلبلان وچکاوکان با مرگ او آواز سر می دهند
او تمام زندگیه خود را به یک آواز می بازد
آوازی که همه آنرا می شنوند
و خداوند و فرشته گان در آسمانها گوش فرا می دهند
و لبخند از لبشان جاریست
******
پرنده خارزار
رمانی از: کالین مک کالو

خرداد ۲۰، ۱۳۸۴

حرف آخر



    از این دیوار های افسرده و ملول
    از این هوای مسلول در این فراموش خانه تاریک
    باریک باریک
    چون نوک افسونگر قلم
    بر ابریشم رگی
    نشانی بر نشاندم
    از این پنج دری های خاموش
    از این قفسه های بی کتاب
    از تلنگر بی مهابای غربت که از یاد برده ام
    از خودم
    از بی نشانی نشانی بر نشاندم
    از جهنم آفتاب که صبح را دیوانه وار بر سرم خراب می کند
    و شب که سکوت و ابهامم را بر می انگیزد
    و این پنجره که هیچ ستاره ای را راه ندارد
    و این زوزه ... زوره آشنای مرگ
    در رگ
    زوزه سرکش جریان خون در رگ
    در مغز در دست در قلب
    و این جریان خروشان در زندگی که نمی دانم از کجاست
    چرا آزاده گان را یوغیست بر دوش
    ویک ارث
    که میراث قرنهاست
    بر قلب یک اسطوره آنچنان چون دشنه ای در نشست
    که آه .....
    گویی حکایت پاشنه آشیل است
    که افسانه ها را مغموم ترین اسطوره ها
    دست به دست دل به دل
    اما اسیر اسیر اسیر
    بر گذرگاه تاریخ چرخاندند
    گر مرگ چون اسبان وحشی گسیخته افسار
    بر خروش خونت عصیان ریخت
    در رگ
    تو ببر
    من مینویسم
    باریک باریک
    چون نوک افسونگر قلم
    و نشانی می گذارم از بی نشانه ها

خرداد ۱۸، ۱۳۸۴

چیستان؟؟
یکی رفت ....0
یکی موند ....0
یکی به حسرت . سر جونبوند !0
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ج (- آب . سنگ . بید )0
کتاب کوچه

خرداد ۱۶، ۱۳۸۴

و ای بسا که باید قبول کرد که در جهان هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست
و در دنیایی که اداره و هدایتش به دست دیوانه گان افتاده
هنر چیزیست در حد تنقولات
و از آن امید نجات بخشیدن نمی توان داشت


*****
فیلم بیوگرافی شاملو

اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۴

don't say a word ....

directed by : Gary Fleder .

اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۴

اسطوره واکنشی از نا توانیه انسان است در مقابله با
در ماندگیها
و ضعف
او
در برآوردن
آرزو ها
و ترس او
از حوادث غیره مترقبه
قدرت تخیل انسان نهایت فعالیت خود را در این زمینه انجام می دهد
تاریخ اساطیری ایران
واین همه فقط برای رهایست
از چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آیا شما می دانید ؟؟؟

اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۴

بوسیدم
گونه هایش را
وقتی که طعم اشک می داد
وقتی با چشمانش" پریه" عروسک خیمه شب بازی را دفن می کرد
آدما بعد تجربه کردن یه اثر هنریه خوب
می شن شکل اون اثر
من الان آبی شدم!!!!!!!!!!!!!!!0

اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۴

خط خورده گیهای این دفتر خود نوشتاریست
تلخ
از هنگامی که عقل
ذهنییت شاعرانه را در مغزم به نیستی فرو می برد
و خط خوردگی را رقم می زند

اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۴

گر مرگ چون اسبان وحشی گسیخته افسار
بر خروش خونت عصیان ریخت
در رگ
تو ببر
من مینویسم
باریک باریک
چون نوک افسونگر قلم
و نشانی می گذارم از بی نشانه ها !!!!!0

اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۴

چه سعادتیست
وقتی که برف می بارد
دانستن اینکه تن پرنده ها گرم است
آه ... ای حلزون از کوهستان فوجی بالا برو ولی
آرام
آرام
فیلم پری ....... 0
آ هااااااااااااااااااااااااااااا ی !!! 0
با تو ام
گفت : من عاشق خطرم ... با آ هنگ تانگو وارد خطر می شم
خیلی رومانتیک نه ؟

اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۴



********
ای کاش مرا آن روز می دید دیدگانت , در آسمان که خیره بود, به دنباله ستاره ای از چشمم به چشم خدا که میگریست از این فاصله بی انتهاا

اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴

سلام
دوباره از صفر شروع میکنیم
تا پست ترین لایه ها در زیر صفر
صفر. بی عدد. خالی
بی هیچ تقلایی برای همره شدن با اعداد

اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۴


به نام خدا
شکوفه ای در راه میوه شدن است و نیز
میوه ای در راه نجات بشر از ویروس تمدن
که چون کرمهایی بر درختان دروغ طبیعت به بار می نشینند
یک سال گذشت با هیچ باوری که تغییر نکرد
و هیچ قانونی که عدالت را تعریف نکرد
سالی دیگر و عاقبتی مکرر ، در دیاری که قانون برای همه است
و عدالت برای هیچ کس
ساتورها آماده اند برای از ریشه بر افکندن نژاد من
جلادان چرب کرده سیبیل تاریکی را بر پیکر اجدادم
تازیانه می زنند
و نظام که چه بگوییم
بی هیچ ناظمی منظم است به دروغ
عقربه های ساعت نیز چون مار زنگی
بر ثانیه به ثانیه هر لحظه ام نیش می زند
وکامی نیست بر زخم مدامم
اینجا نفیر باد هلهله مرغان مهتاب را به دشنام بدل می کند
افریطه شوم بختی کجایی که ببینی افسانه ات زنده شده...0

اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۴

میگه: این دنیا قهرمان بازی ور نمی داره
میگم : ما از ازاول دوست داشتیم مثه قهرمانای تو قصه ها زندگی کنیم .............0
وقتی که صلح برقراره
مرد جنگ طلب به خود حمله می کند
یه جنگی با یکی وجود داره
و نه برنده ای هست نه بازنده ای
فقط کسانی باقی می مانند که یک روزی بجنگند
نیچه

فروردین ۳۰، ۱۳۸۴

به آرامی فراموشی

به آرامی مرگ

به آرامی و آهستگی گریه خداوند

بر عالمی که دوست داشتن را فریادی نیست

به همین آرامی و آهستگی دوستت می دارم

و به همین آرامی با مرگ در می آمیزم

و نامت را

آرام و آهسته در گوش مرگ به یادگار می گذارم

فروردین ۲۹، ۱۳۸۴

تو را من در تابش فروتن این چراغ می بینم
آنجا که تویی .......ه
مرا تو در ظلمت کده ویران سرای من در میابی
اینجا که منم .............ه
شاملو

فروردین ۰۲، ۱۳۸۴

دریا ....افق .... آسمان


میان آسمان و دریا افق نالید
گفت : از سایش شما که مرا پدید می آورد بیزارم
دریا گفت : از من نیست که این گونه ام
آسمان گفت : ما را چنین آفریدند
دریا گفت : آن چشم که ما را می بیند . اینگونه می پندارد مان
آسمان گفت : آری از گردی زمین است
بین ما فاصله هاست !ه
افق گفت : پس من سرابی بیش نیستم پس چرا باشم ؟
دریا گفت : دامن مخمل گونم که آبیست بر آبی آسمان می آمیزد
تا افق .... خیال و رویای آدمی باشد
که چشم بر این آمیختگی دوزد
تو روزنه امیدی شاید
همان خیال شاعر گونه
که امید داشت قایقی ساخت
انداخت به آب
و فریاد زد پشت دریاها شهریست !!!!ه
دریا گفت : اگر دامن مخملینم را از آسمان بر کشم
خیال شاعر آزرده می شود
آسمان گفت : تو آن خط مبهم خیال و رسم ستایش دل شاعرانی
تو خیال می آفرینی زایش امیدی شاید
من . تو .دریا
دریا گفت : شاعرانی خسته بر امواج یافتم
که دست بر این سایش انداختند
در آب افتادند
حال مرواریدی در دل صدف های منند
افق گفت : اینجا در این قاب هر سه مان چه زیبا تصویر شدیم
آیا به راستی شما بر هم نمی سایید؟
دریا گفت : ما در یچه خیال آدمی هستیم
دور تر ها را بنگر
هزاران چشم را میبینی که ما را.... ما را می ستایند
و شاعرانی که می خواهند مرواریدی باشند در صدف های دل من
خورشید آمد با همان سکوت و وقار همیشگی
دل آسمان را گرم کرد
بر امواج گرد نور پاشید
چون هزارن مرواریده یر آمده از صدف
در یا می درخشید
از هر گوشه اش
بازی بازتاب و انعکاس انوار بود
در این سو قاب می گرفت
شاعر
هارمونیه زیبای رنگ را
با خورشید و آسمان و افق و دریا
با خود گفت : قایقی باید ساخت
باید انداخت به آب
پشت دریا ها ....... !!!!
ه
برای میلادت قصه آسمان و افق و دریا را می خوانم و تو که با بهار آمدی
شکوفه کن گرچه همه هستی مان تلخ بود
به رویا مجال شکفتن ده تا قصه ها ببرندمان به پشت دریا ها !!!!ه
ه ............................................................................................................. برای میلاد یک دوست

فروردین ۰۱، ۱۳۸۴

بدل

سلام دو قلوی ژنتیکیه من
من عاشق باران هستم
میان ما دیواریست اندازیه عقده به عمل آمده در تو
و نیامده در من
اندازه ای میان این دو کلمه
خوبی / بدی
آیا این تضاد معمای هستیه/ هست من تو نبود
واینکه در آمیختگی این دو
جریان زندگی بود
برای تو و من
اما من عاشق بارانم ... باران
و
تو ..........؟؟؟؟

اسفند ۳۰، ۱۳۸۳

آدمک
تنها
مغموم
اسیر
دچار زمان
فاصله
ترس
معلق بر گذر ثانیه ها
من نوروز را صدا نکردم