فروردین ۱۱، ۱۳۸۵
فروردین ۰۹، ۱۳۸۵
( Goodbye My Love, Goodbye ... )
از یه گنگستر قدیمی
دهه 60 شایدم 70
آمریکایی - ایتالیا یی
آره ! من عاشق خطرم
و
تانگو
..... تو هردوتا شونم با این آهنگ وارد میشم
جالبه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از همونایی که وقتی سیگار شونو روشن میکنن
چشاشونو تنگ می کنن و یه جایی رو نگاه می کنن، که هچکس نمی تونه ببینه
فروردین ۰۸، ۱۳۸۵
فروردین ۰۶، ۱۳۸۵
اسفند ۲۸، ۱۳۸۴
...... تقدیم با احترام به ، بهار که می آید
یاد تو تایید عطر باغ است
با نخل میامیزد ، بارور می شود
در خرما طعم می گیرد ، شیرین می شود
یادت ، به تخیل دل می دهد
در سراشیبی نهان میریزد
به آسمان میرود ، تکه تکه می شود
سرخ می شود و در رگهای شقایق می وزد
تو از بالا آمدی
از پلکانه مهتاب ، در تولد ماهی ها
در شکفتن صدای بال پروانه
در جای پای برگ توت
در ابریشم پیچیدی ، درحریر آمیختی
ودرریشه ام تار تنیدی
و در غنچه سوالم گلهای پاسخ بودی
در پرواز عاشقانه تپیدی
ودر فرار عارفانه از آشیانه ، به قله تسخیر رسیدی
تو هستی بودی ، گلخانه مستی بودی
در دستهایم گل کردی
از لبانم غنچه نوشیدی
در نگاهم جوشیدی
ودر قلبم مبعوس شدی
تو ستایش بودی ونیایش بودی
نهایتی در خواهش ، همه تو بودی
در جوشش جاودانگی ، در ریشه ها
در بکر زمین نشستی ، به عمق آب رفتی
در اوج شکفتی
تو کرامت هر یادی ، تلاوت هر نگاهی
با عطر هیاهودر وجودم نشستی
در دریا موجی، در ساحل جای پای خاطره ای
در سخنم ، در تصویرم ، تو هستی
نفس یاسی ، روح احساسی
نبض نمازی ، نم نم نیازی
تو نگاه سیاووش بی گناهی
خون آهی
غزل های کو چه باغی
تو ، اشک آبشاری ، بهار برگی وگلزار آینه
لبریز گلهای داغی ، مکافات عشقی
تو ، پرواز تیر آرش منی ، مرز توران تسلیمی
فریاد قلمی ، قافیه شعری ، تجلی غمی ، تو مرثیه ای
نور دشت تماشایی، می روی ، می آیی
تو، جان آوازی
نوش باده خیامی ، جامی ، ساغر فرزانه ای
در روح مولا نایی ، مولا نای ، مانا
حا فظیان
_______
و آنان که با بهار می آیند .....
سال نو مبارک
پایدار باشید
اسفند ۲۶، ۱۳۸۴

سایه روشن صبح
از نهایت نطفه ای که خواب در چشمانم می بندد
شب افیونی فریاد می کشد
اینجا شب است
خانه من گورستانه تاریکی ها ست
پرسه ای آغاز می شود که هیچگاه بر خطوط در نمی گیرد
در این فصل بی ترانه و عشق
کودکی زیبا ترین ترانه ایست
که مرا از خود می آویزد
بیاویز کودکی ام را بر سر پنجه انوار
در سایه روشن صبح
به یاد یوز پلنگانی که با من دویدند
بدرود
بدرود
که در نهایت این پیوستگی مسخ
زمان! 1
تو هم به گذشته می پیوندی
اسفند ۲۴، ۱۳۸۴
اسفند ۲۱، ۱۳۸۴
در حوالی همین رویاهای مصور در شبی کرخت و نچندان بیگانه با درد بود
که از جرز سیاه شب
چون همان عادت همیشگی
تنهایی و غثیان و ترس می تراوید
خیال من دور بود
گنگ و آواره در منظومه حواس
تکیه بر طاق بلند تنهایی
سیگار و شعر و سینه سپید کاغذ
و لکنت واژه ها بر این همه سپیدی
تا تن سپید جوهری شود
تن سپید ورقهایم از یاس بود
یاس نجیب
یا سمن های نجیب
و آمدی
در امتداد این فاصله
روبروی هم نشستیم
گریستیم
خندید دیم
اشتراک حس مان
چون حباب منتشر از امواج
امواج حسی
بر لطافت روحمان خرامید و ترکید
چون انعکاس همزادی در آینه خیال
از شب و ترانه و باران موسمی دیدگانمان
در فصلهای مستمر زندگی
چنان بی دغد غه و هق هق گفتیم
که شب مضطرب و داغ
داغ از تاول بی رحمانه نیرنگ زمانه
ترکید و پوست انداخت
وزمزمه بارانی گشت در دشت پر از بابونه و ارغوان
واین دیدار ها
چون خواهش عطش از پیاله آب بود در گرمای تموز
و من که امروز لبریزم
حجم ناچیز قلبم که لبریز است
لبریز از نا گفته ها ...
باز تا فرصتی که با عاشقانه ترین شاعرانه ها با تو باشم
پایدار بمان که همین استواری که رفاقت نامیدیم
زیباست
زیباست
اسفند ۲۰، ۱۳۸۴
اسفند ۱۶، ۱۳۸۴

از انتهای سکوت آمده ام
از انتهای کوچه های خا موشی وفراموشی
از آنجا که فریاد سکوتم دل سنگ را می شکند
آسمانم آبیست
زمینم آبیست
فلبم سرخ است ، سرخ
اشک چشمانم در رکاب مادیان باد ها
دشت های پر گل سرخ را سیراب می کند
وچشمانم که آغاز گر ترنم زخمی درد است
در یا نامیده شدم
قطره قطره جمع گشتم با درد
از آنجا که بودنی شد ، تا باشم
امروز قطره ،،، قطره ،،، می سوزم از داغ گلهای سرخ
از بود و نبود ، از هر آنچه هست و خواهد بود
از زمزمه درد ناک تو ، آرش
که بر من این چنین صادقانه می وزد
بخوانم ،،، بخوانم ،،، با پرواز چلچله ها
با آغاز بهار
با شکوفه های فصل های عاشقی
بخوان ،،، بخوان،،، که در من همه پاییز و زمستان است
دلم می گیرد از این همه سرما ، از این همه دوری ، محزون
از آسمان و ستارگان و خدایانش
کاش چون خورشیدی بر من می تابید
و این همه یخ بندان روح و قلبم
آب می شد
در دریای وجودم ، و زلال می گشتم
در یا و دریاچه نبودم
بلکه اقیانوس بودم و ، ماء وایی
برای ماهی های آزاده عشق
که شاید امروز چنین باشم
نی دانم؟
بخوان ،، مرا باز هم بخوان
در ترانه ات ، در سکوت عاشقانه ات
در این همه همهمه شاید از آسمان از ماوراءُ آ سمان مرا در یابند
شاید آسمان آغوش خویش بر من گشود
شاید از پلکان ابر ها پله پله بالا رفتم
و باز آرام آرام بالا رفتم
آنجا نور است
چشمانم جز نور و بازی انوار نمی بیند
بخوان ،، بخوان ،،، آری
نه ! فریادم کن ... فریادم کن
که من اینجا می مانم ، می مانم
**********************
زمزمه دل دریا در زمین چنین ماند ، ازقول شاعر که می گوید
کوه با اولین سنگ آغاز می شود
وانسان با اولین درد
---------------------
آرش
3:17
بامداد یکشنبه ای دیگر
اسفند ۱۲، ۱۳۸۴
اسفند ۱۱، ۱۳۸۴
خسته از نیمه پنهان
صورتک های سیاه وسفید
از این خیمه شب بازی
از خیمه سیاه
بر
بازی سفید
چه حیله گرانه
ازمیان کلام رنگها بر هم چیره می شوند
ودر این بازی سیاه
همیشه نیمه پنهان صورتک
در خیمه سیاه
می ماند
چرا که سفید
همیشه
دلخوش کنک ساده لوحان است
بازی
بازی
بازی حیله گرانه سیاه با سفید
و خیمه سیاه
درنیمه پنهان صورتک ها
و ما همه ، چون همیشه
خسته از این بازی
این چنبره سیاهی همیشگی ست ، آیا ؟!1
اسفند ۰۳، ۱۳۸۴
: شیطان
نه!! ، سجده نمی کنم اما این آدمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای ، این موجود نکبتی
را که برای شکم چرانی اش خدا و بهشت و پرستش وعظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت وهمه چیز و همه کس را فراموش می کند ، برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم گوسفندوار پوزه اش را به زمین فرو می برد و چشمش را بر آسمان به تو می بندد ....1
آری ، من از نورم ، ذاتم از آتش پاک و زلال و بی دود است ، من این لجن های مجسم پلید پست را سجده نمی
کنم .....1
هبوط
بهمن ۲۶، ۱۳۸۴
بهمن ۱۶، ۱۳۸۴
کدام یک از ما آیدینی پیش روی خود نداشته است
روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه اش در آوردیم
به قتلگاهش بردیم وبا این همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ایم
کدام یک از ما ؟؟؟
سمفونی مردگان
از همان آغاز آیدینی پنداشته شده ایم
ساده ، صادق ، مغموم
تو که رنگت رنگ آبی آسمان زیبایها نیست
مرا خاکستری تر کن
تا سایه ای باشم
تا تاریک بمانم در حاشیه ها
و پنهان از نظر ها
تا با این همه رنگ که در دریای طبیعت ریخت آنکه آنرا آفرید
بیگانه بمانم
ما را همیشه سایه ای پنداشتند
پس
سایسار بلند غمگینمان را با درد هامان نغمه ای می کنیم
و در سکوت زلال شبهای رازناکمان
در عبور رویاها به خاطرات جاودانه می سپاریم
که ایناند که می مانند
روشن و پایدار بر دریچه زمان
برای آیدین و آیدا
قهرمانان ساده و صادق و مغموم مان
دی ۲۸، ۱۳۸۴

قصه ای که باد با خود برد
دانه کوچک بود وکسی او را نمی دید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .
دانه دلش می خواست به چشم بیاید ، اما نمی دانست چگونه ؟
گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشمها می گذشت .
گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت : من هستم ،من اینجا هستم ،تماشایم کنید .
اما هیچ کس جزپرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند ،کسی به او توجه نمی کرد .
دانه خسته بود از این زندگی ،از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود و یک روز رو به خدا کرد و گفت :
نه،این رسمش نیست .من به چشم هیچکس نمی آیم .
کاشکی کمی بزرگتر ،کمی بزرگتر مرا می آفریدی.
گفت :اما عزیز کوچکم !تو بزرگی،بزرگتر از آنچه فکر می کنی .حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن را ندادی .
رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای.
راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی،دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.
دانه کوچک معنی حرف خدا را خوب نفهمید ،اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد .رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند.
سالها بعد دانه کوچک سپیداری بلند وبا شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد ؛
سپیداری که به چشم همه می آمد.
سپیداربارها وبارها قصه خدا و دانه کوچک را به باد گفته بود و می دانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد.
دی ۲۷، ۱۳۸۴

میان آسمان و دریا افق نالید، گفت : از سایش شما که مرا پدید می آورد بیزارم
دریا گفت : از من نیست که این گونه ام
آسمان گفت : ما را چنین آفریدند
دریا گفت : آن چشم که ما را می بیند
اینگونه می پندارد مان
آسمان گفت : آری از گردی زمین است ، بین ما فاصله هاست !ه
افق گفت : پس من سرابی بیش نیستم ، پس چرا باشم ؟
دریا گفت : دامن مخمل گونم که آبیست بر آبی آسمان می آمیزد تا افق ، خیال و رویای آدمی باشد که چشم بر این آمیختگی دوزد تو روزنه امیدی شاید ، همان خیال شاعر گونه که امید داشت ، قایقی ساخت
انداخت به آب و فریاد زد پشت دریاها شهریست !!!!ه
دریا گفت : اگر دامن مخملینم را از آسمان بر کشم خیال شاعر آزرده می شود
آسمان گفت : تو آن خط مبهم خیال و رسم ستایش دل شاعرانی ، تو خیال می آفرینی زایش امیدی شاید
من . تو .دریا
دریا گفت : شاعرانی خسته بر امواج یافتم که دست بر این سایش انداختند در آب افتادند حال مرواریدی در دل صدف های منند
افق گفت : اینجا در این قاب هر سه مان چه زیبا تصویر شدیم آیا به راستی شما بر هم نمی سایید؟
دریا گفت : ما در یچه خیال آدمی هستیم ، دور تر ها را بنگر هزاران چشم را میبینی که ما را.... ما را می ستایند و شاعرانی که می خواهند مرواریدی باشند در دل صدف های من
خورشید آمد ، با همان سکوت و وقار همیشگی، دل آسمان را گرم کرد، بر امواج گرد نور پاشید چون هزارن مرواریده یر آمده از صدف، در یا می درخشید از هر گوشه اش بازی بازتاب و انعکاس انوار بود
در این سو قاب می گرفت شاعر هارمونیه زیبای رنگ را با خورشید و آسمان و افق و دریا
با خود گفت : قایقی باید ساخت باید انداخت به آب پشت دریا ها ....... !!!! 0
دی ۲۶، ۱۳۸۴
دی ۲۲، ۱۳۸۴

کاش می شد در یک نازک حریر کودکانه صعود کرد تا مرگ
از آن روی که صادقانه است
و این نسبت یک ششم را که مکعب است!0
که زندگیست!0
که بازیست!0
ریاضیست! 0
از قبل تر ها خموش و خمیده با تاس تکرار می کرد
گاه بی هوش و بی هواس
تاس می ریخت و جمع می کرد
انس او با تاس
آیا نسبت ها و احتمالات را درک می کرد؟
بر صفحه ای چوبین
و مفهوم این معادله را می یا فت : زندگی را . مرگ را
رمل و اسطرلاب نمی دانستی .....0
می دانم
نسبت ها را در تاس چگونه یا فتی؟
ارتفاعت را چگونه اندازه زدی با ستارگان با خورشید
با بازی ؟ با تاس ؟
اما آخرش مارس!0
می شود گذشت ....0
سا ده از برابر یک اتفاق اما تاس؟
گمان نمی کنم کسی فهمید که بازی با تاس درک هستیه مسخ زمین بود نه گمان نمی کنم سا ده بود ........ 0
چون بلوغی عارفانه و نی شدن در نی زار
دی ۲۰، ۱۳۸۴
اشتراک در:
پستها (Atom)












