December 13، 2009
September 09، 2008
September 07، 2008
همیشه وقتی قصد نوشتن کرده ام چه بر کاغذ چه اینجا که نمی دانم اصلا قصدم از نوشتن چیست و چه نیاز ناکام وجودم را ارضا می کند ، اولین کلمه یا چیزی که از ذهنم می گذرد - فاصله - است همین کلمه " فاصله " پس و پیشش را بزک می کنم جمله های عجیب و غریبی در می آید باز پاک می کنم باز از همین واژه مترادفی هم معنی و هم سو با او در می آید برایم عجیب است نمی دانم چرا آخر این ... قربانی کدام فاصله ام ، چرا فاصله ؟ نه من چیزی می فهمم نه آگاه و نا خوداگاهم ، پس مرا چه ربطیست به این واژه
شاید منم فاصله ای از من می خواهد که من دیگری باشم !!
**
یاد خط فاصله های قرمز بعد کلمات افتادم - مشق های اول دبستان آن روزها که هیچ چیز بهتر از رنگ مداد گلی نبود ، گلی سوسمار نشان .
شاید منم فاصله ای از من می خواهد که من دیگری باشم !!
**
یاد خط فاصله های قرمز بعد کلمات افتادم - مشق های اول دبستان آن روزها که هیچ چیز بهتر از رنگ مداد گلی نبود ، گلی سوسمار نشان .
...
September 01، 2008
خسته ام از روح تنبل بی خیال و خیال پردازم که این روزها هیچ دغدغه ای تحریکش نمی کند و دراز کشیده بر ایوان شهریورو خمازه می کشد ...
کالبد افیونی روحم که رهایی میخواهد
تازه گی ، زندگی ، عشق
چه بیگانه با این واژه ها فصلها از پی هم رفتند و من تازیانه میزنم بر لحظه ها ، ساعت ها ، ثانیه ها تا ارابه افکارم را به گذشته برگردانم
که چی ؟! نمی دانم ! کاش تو میدانستی . . . ریرا
کالبد افیونی روحم که رهایی میخواهد
تازه گی ، زندگی ، عشق
چه بیگانه با این واژه ها فصلها از پی هم رفتند و من تازیانه میزنم بر لحظه ها ، ساعت ها ، ثانیه ها تا ارابه افکارم را به گذشته برگردانم
که چی ؟! نمی دانم ! کاش تو میدانستی . . . ریرا
...
August 31، 2008
August 18، 2008
It isn't necessary to imagine the world ending in fire or ice
there are two other possibilities
one is paperwork
and the other is nostalgia
there are two other possibilities
one is paperwork
and the other is nostalgia
عشای ربانی یک کولی
July 19، 2008
از آنجا شروع شد که ، پسرکِ بی شیله پیله داستان ما دل در گرو دخترکی داشت که آبستن بود از بستر حرامزده ای از اشراف زاده گان یا به اصطلاح همان بورژوا های امروزی .
شاید معامله خوبی بوده اما از انگاشته های آن بی خبر ... که نمی داند امروز بکارت را با گرین کارت می زنند سر به سر ....!
نمی دانم می توان این متن بالا را مینیمال خواند! ؟
January 13، 2008
December 18، 2007
.هر اندازه مبدا حرکت پایین تر باشد به همان اندازه صعود بیشتر می شود »
شایستگی یک فرد مبارز در تقوا و فضیلت او نیست بلکه در پیکاریست که برای تبدیل به بی عفتی ، بی همتی ، بی اعتقادی و خباثت به تقوا و فضیلت انجام می دهد
. یک روز یک ملک مقرب سمت راست خداوند جای می گیرد اما نه او میکائیل است و نه جبرئیل
« .بلکه او ابلیس است که سر انجام توانسته سیاهی نفرت انگیزش را به نور و روشنایی تبدیل کند
نیکوس کازانتزاکیس
سرگشته راه حق
December 15، 2007
***
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم . .* . . گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی
گفتا تو از کجایی کا شفته می نمائی . .* . . گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری . .* . . گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا بدلربای ما را چگونه دیدی . .* . . گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد . .* . . گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت . .* . . گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
**
.
December 12، 2007
December 09، 2007
December 08، 2007
No sleep until I am done with finding the answer
Won't stop
Won't stop before I find a cure for this cancer
Sometimes
I feel I going down and so disconnected
Somehow
I know that I am haunted to be wanted
I've been watching
I've been waiting
In the shadows all my time
I've been searching
I've been living
For tomorrows all my life
In the shadows
In the shadows
.
.
December 04، 2007
December 01، 2007
November 30، 2007
من از این همه اضطراب شبانه در خیال تاریک واژه ها می ترسم
من از این همه خطوط خالی مانده بر سینه گلبرگهای شاد می ترسم
می ترسم از خیالی که خالی می کند
گهواره شعر را
در شبی که از لالایی تو خبری نیست
.
.
November 28، 2007
November 18، 2007
November 09، 2007
November 02، 2007
لحظه هاي کاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته ، چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را، روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
قیصر امین پور
یادش گرامی
و
روحش شاد باد
October 28، 2007
September 15، 2007

Final Vagues
آنقدر انرژی ، اسثقامت ، تحمل ، شکیبایی و جسارت ، احتیاج دارم که وا پس مانده ام میان داشته ها و نداشته ها . همه را باید داشته باشم و بی درنگ بشتابم ، آینده فرا میخواندم ، مثل مبارزه است
کشمکش های طولانیه من با من برای جبری که زندگی تعریفش را از من می خواهد
خواسته و نا خواسته باید تن در داد ، به صبح که می آید
و شب که حساب و کتاب روز را می خواهد از این همه که باید فراهم باشد
تا سپری شوم تا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا میداند
August 04، 2007
معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبی خوش است بدين قصهاش دراز کنيد
حضور خلوتِ انس است و دوستان جمعاند
و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند میگويند
که گوشِ هوش به پيغامِ اهلِ راز کنيد
هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنيد
ميانِ عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد
به جانِ دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطافِ کارساز کنيد
نخست موعظهی پير صحبت اين حرف است
که از مصاحبِ ناجنس احتراز کنيد
گر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لبِ يارِ دلنواز کنيد
July 31، 2007
اشتراک در:
پیامها (Atom)














